ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )

112

سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )

به‌طور معمولى و اگر ايرانى باشد چهار زانو روى زمين مىنشيند و با صبر و حوصله‌ى تمام در انتظار رسيدن مشترى قليان يا سيگار مىكشد و يا پى در پى چاى مىنوشد . فقط هنگام ظهر براى تهيه كمى نان و برنج و يا خوردن يك سيخ كباب در يكى از رستوران‌هاى كوچك كه در آن آشپز مقدارى پلوى زعفران‌زده ، تخم‌مرغ‌هاى آب‌پز و غذاهاى سرخ كردنى بىنام ديگر را روى هم تل كرده است ، دكان تنگ و كوچك خود را با عجله ترك مىكند . نزديك بازار كليسايى روسى قرار دارد كه در اين محيط شرقى به كلى متروك افتاده است و گنبدهاى سنگين آن‌كه با صفحه‌ى آهنى سبزرنگى پوشانده شده ، در مقايسه با منار ناقوس مخروطى شكل كليساى بزرگ ارمنى بسيار زشت و نازيبا ديده مىشود . البته ما به ايروان نيامده‌ايم كه از كليساهاى آن ديدن كنيم و اگر كليساهاى اين شهر شايان تحسين نيست ، در عوض هنر ايرانى در سه ساختمان كه در واقع سرآمد تمامى بناهاى اين نواحى است ، تجلى كرده و آن سه بنا عبارتند از : ساختمان دو مسجد و يك كاخ به نام كاخ سردارها . بناى مسجد يكى از بهترين نمونه‌هاى معمارى ايرانى است . مناره‌يى با آجر قرمز رنگ كه با لوزىهاى سفيد ، آبى و سبز منقوش شده و بام آن‌كه تماما به رنگ فيروزه‌يى كاشىكارى شده است ، از دور قسمت ورودى مسجد را نشان مىدهد و عينا شبيه به در ورودى كاخ الحمراء بناى تاق‌مانندى است . بعد از گذشتن از زير زنجيرهايى كه مقابل جلو خان سرپوشيده‌ى مسجد كشيده بودند ، وارد حياطى شديم كه دور تا دور آن را تاق زده بودند و بعد بناى اصلى مسجد شروع مىشد . در اين حياط ناگهان ما خود را در برابر صحنه‌يى سرشار از رنگ و زندگى يافتيم . زير شاخ و برگ‌هاى چهار درخت نارون عظيم كه روى حوض مخصوص وضو سايه انداخته بودند ، يكصد كودك خردسال ، به درس ملاهاى مذهبى - كه خيال مىكنم به آنان شرعيات و اصول دين اسلام درس مىدادند - در سكوتى سنگين گوش فرامىدادند . قيافه‌هاى شاد و بشاش اين شيطان‌هاى كوچولو ، لباس‌هاى رنگارنگ و پرابهت استادان معتبرشان داستان آب و آتش بود . با وجود اين ، در فاصله‌هاى معينى مدرسين درس را قطع مىكردند كه با يك استكان چاى گلويى تر كنند و يا با چند پك به قليان - اين يار جدانشدنى ايرانيان - رفع خستگى كنند . در سايه‌ى ديوار كودكان ديگرى با هم قرآن هجى مىكردند و معلم با